غياث الدين بن همام الدين الحسيني ( خواند امير )
285
تاريخ حبيب السير في أخبار افراد البشر ( فارسي )
گشت و در سنه سته و ثمانين و مأتين ابو سعيد جبائى سرخيل قرمطيان گشته خروج كرد و هركس از مسلمانان به دستش افتاد از پاى درآورد تبيين اين احوال را كلك شيرين مقال برين منوال تقرير مىنمايد كه قرامط جماعتىاند كه بحسب ظاهر خود را از اسمعيليه مىشمارند و بامامت محمد بن اسمعيل بن جعفر الصادق رضى اللّه عنه اعتراف دارند و باطنا اعتقاد ايشان ابطال شريعت خير العباد و محض الحاد است زيرا كه قرمطيان مانند ملحدان اكثر محرمات را حلال پندارند و نماز را عبارت از اطاعت امام معصوم دانند و گويند زكات كنايت از آنكه خمس به امام دهند و نگاهداشتن اسرار را صوم خوانند و افشاء راز را زنا دانند و مع ذلك دعوى كنند كه ملايكه پيشوايان مااند و جنيان مخالفان ما و چون در بدايت حال يكى از كلانتران ايشان خط را مقرمط مىنوشت لفظ قرامطه بر آن طايفه اطلاق يافت و بروايتى كه در تحفة الملكيه مسطور است بانى آن مذهب باطل عبد اللّه بن ميمون القداح است كه از اهل اهواز بود و بدعوى آنكه من وصى محمد بن اسمعيلام بسيارى از خلايق را اضلال نمود و قرمطيان در زمان هارون الرشيد با مأمون على اختلاف الروايتين بر سبيل خفيه آغاز دعوت كردند و بتدريج مردم بسيار آن مذهب اختيار نموده لوازم متابعت بجاى آوردند و در سنه احدى و ثمانين و مأتين يكى از اعيان آن طبقه كه يحيى بن ذكروية بن مهرويه نام داشت بقطيف رفته در منزل على بن معلى كه كلانتر آن ديار بود نزول نمود و اظهار كرد كه مرا امام محمد مهدى برسالت فرستاده و زمان ظهور آنحضرت نزديك است و جمعى كثير از مردم قطيف و بحرين سر بحيز مطاوعت يحيى درآوردند و از جملهء آن طايفه يكى ابو سعيد جبائى بود و جبائه كنايت از قريهايست كه بر ساحل بحر فارس احداث يافته القصه چون يحيى چند روزى باضلال متوطنان قطيف و بحرين پرداخت مدتى در گوشهء پنهان شد و بار ديگر ظاهر گشته مكتوبى بمتابعان خود نمود و گفت اين كتابت صاحب الزمان است بسوى شما و مضمون آن خط مزور اين بود كه دست از دامان متابعت يحيى بازمداريد و هريك شش دينار و چهار دانگ نزد ما فرستيد و يحيى آن وجه را بحصول موصل گردانيده كرت ديگر غيبت نمود و پس از چندگاه باز پيدا شده رقعهء ديگر آورد كه مردم خمس اموال خود به دو دهند در آن اثنا روزى بخانهء ابو سعيد جبائى رفت و ابو سعيد بلوازم ضيافت پرداخته منكوحهء خويش را بخلوتخانه او فرستاد و حاكم بحرين ازين واقعه خبر يافته يحيى را بگرفت و تاديب بليغ نموده تشهير فرمود آنگاه ابو سعيد و يحيى از آن ولايت بيرون رفته يحيى ببنى كلاب خراميد و ابو سعيد جمعى كثير از قرامطه را تابع خود گردانيده در سنهء مذكوره لشكر بقطيف كشيد و آن ديار را قهرا قسرا گرفته بسيارى از اهل اسلام بكشت و در اوائل ربيع الاول سنهء سبع و ثمانين و ماتين بنواحى هجر تاخته از مراسم قتل و غارت دقيقهء نامرعى نگذاشت آنگاه رايت عزيمت بصوب بصره برافراشت و چون اين خبر بسمع معتضد رسيد عباس بن عمر القموى را با فوجى از سپاه بغداد بدفع شر او فرستاد و بين الجانبين محاربه دست داده ابو سعيد ظفر يافت و عباس با هفتصد